تبليغاتX
صلیب دوست

...

باز باران

             با ترانه

                     ولی این بار

                                             بی عاشقانه

|+| نوشتم Mk در شنبه 1 تیر1387 در ساعت 1:30 | 

داستانهای تمام نشدنی

صداي غرش ابرها ديگه داشت اوج ميگرفت ديگه صدائي از پرنده ها نبود ديگه اثري از ادمي نبود من بودمو قطره هاي بارون و صندلي هاي خالي..تصويرش تو ذهنم بود احساس كردم همين دورو وراست و داره نگام مي كنه ولي كسي نبود .تو اين هواي خيالم مگه كسي را پيدا مي كردم ولي نه ديدمش بازم مثه هميشه لباس مورد نظر خودم را پوشيده بود به موهاش دستي كشيده بود شده يود هموني كه هميشه مي خواستمش .صداي خندش تمامه پاركو گرفته بود به چي داشت مي خنديد عادت هميشگيش بود
خواستم تو چشاش نگاه كنم دلهره داشتم بارو ن شديد و شديدتر شدتمام نوشته هام خيس شده بود با جرات سرمو بلند كردم تو چشاش خيره شدم تو اين باد سرد نياز به نگاه گرمش داشتم ولي سردي نگاش تنمو لرزوند چه حس جالبي ......براي اولين بار باهاش تفاهم داشتم باورش نمي شد نگاه سردم سردتر از نگاش باشه .......
 
|+| نوشتم Mk در دوشنبه 26 فروردین1387 در ساعت 1:0 |