تبليغاتX
صلیب دوست

ش م ع

       

 

                  

۳ چیز را از شمع یاد گرفتم

۱.ایستاده بمیرم

۲.بی صدا بمیرم

      ۳.برای دوست بمیرم.

 

|+| نوشتم .Mk در جمعه 25 آبان1386 در ساعت 22:57 | 

محل سكونتم لابه لاي برگهاي پائيزي

۳ برگ به زمين رسيد پائيز شد...........و من در انتظار شنيدن خش خش برگهاي پائيزي !!!!

نمي دونم چرا امسال زودتر از هر سال پائيز اومد اما ديگه حوصله اي نيست براي پنهان كردن برگهاي طلائي........وقتي داشتم برگهاي پائيزي را زير پام له مي كردم يادم اومد برگها روزي بهم نفس هديه كردن .داشتم فكر مي كردم و همينطور برگهاي روي زمين داشت بيشترو بيشتر ميشود انگار بارون رنگي داشت از اسمون مي باريد تو دلم پر گريه بود دل من به اندازه برگهاي پائيزي گرقته بود داشتم به روزهاي غم آلود نگاه مي كردم ولي به اندازه برگها از چشام بارون اشك نمي باريد.

دوست ندارم پائيز از پيشم بره جاي برگهاي رنگي رنگه بي خيالي بپوشونه......چند لحظه كه به خود برگشتم  ولي هنوز داشتم روي برگها قدم مي زدم تو دلم گفتم پائيز چرا فصله تو زرده ؟ چرا برگهاي تو كلي قصه ي غصه داره ؟؟ چرا ؟؟

و من همينطور كه داشتم از پائيز سئوال مي كردم در جوابي كوتاه و گنگ كننده گفت :بيا تكه هاي دل شكستتو زير برگهاي خشك من دفن كن تا براي هميشه راحت بشي.

|+| نوشتم .Mk در چهارشنبه 23 آبان1386 در ساعت 19:43 | 

قاب خالي

 

تنها چيزي كه از ما باقي مي ماند
خاطرهايست
كه با ان زندگي كردهايم
و در قاب خالي دلمان به ان جا داده ايم
كاش مي شد خاطره را تصوير كرد.
|+| نوشتم .Mk در سه شنبه 15 آبان1386 در ساعت 22:34 | 

7

این بار برای رسیدن به آرزویم باید شمعی خاموش کنم

تو ۷ را دوست داری

|+| نوشتم .Mk در سه شنبه 8 آبان1386 در ساعت 20:27 | 

تجربه !

 

 

 

اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.

 

 

|+| نوشتم .Mk در دوشنبه 7 آبان1386 در ساعت 8:48 |