تبليغاتX
صلیب دوست

داستانهای تمام نشدنی

صداي غرش ابرها ديگه داشت اوج ميگرفت ديگه صدائي از پرنده ها نبود ديگه اثري از ادمي نبود من بودمو قطره هاي بارون و صندلي هاي خالي..تصويرش تو ذهنم بود احساس كردم همين دورو وراست و داره نگام مي كنه ولي كسي نبود .تو اين هواي خيالم مگه كسي را پيدا مي كردم ولي نه ديدمش بازم مثه هميشه لباس مورد نظر خودم را پوشيده بود به موهاش دستي كشيده بود شده يود هموني كه هميشه مي خواستمش .صداي خندش تمامه پاركو گرفته بود به چي داشت مي خنديد عادت هميشگيش بود
خواستم تو چشاش نگاه كنم دلهره داشتم بارو ن شديد و شديدتر شدتمام نوشته هام خيس شده بود با جرات سرمو بلند كردم تو چشاش خيره شدم تو اين باد سرد نياز به نگاه گرمش داشتم ولي سردي نگاش تنمو لرزوند چه حس جالبي ......براي اولين بار باهاش تفاهم داشتم باورش نمي شد نگاه سردم سردتر از نگاش باشه .......
 
|+| نوشتم .Mk در دوشنبه 26 فروردین1387 در ساعت 1:0 | 

اتاق دودي

                               
باورم نميشه اين بار اولي بود كه اين جور چشم تو چشش ميشدم داشتم اهنگ گوش مي دادم داشتم تو فكرم حرفامو دود مي كردم بين دو تا انگشتام داشت تموم ميشد ودودش داشت خفم ميكرد ولي چقدر حرفهاي نگفته......نگاش منو لرزوند احساس گناه كردم شرمنده شدم اشكامو قورت دادم و گفت چقدر كفشات قشنگه ندونسته گفتم ماله تو......يادم اومد كه مي گفتم اه ساكت شو برو بيرون ولي اين بار احساس تاسف كردم نمي دونم خواستم واسه 1بارم شده واسه 1 روزم شده يه ادم خوبي باشم يه فرزند خوب واسه پدر مادرم يه دوست خوب واسه دوستام و يه دوست خوب واسه اونائي كه فكر مي كنن دشمنن
چه حسه جالبي چه فكر جالبي....
ميرفت و مي اومد و هر بار چيزي ميگفت واي چقدر دلم خوني ميشد چقدر ناراحت كننده بود اين لحظه ها...داشتم زير چشي نگاش ميكردم وايساده بود داشت نگام ميكرد ميخواستم داد بزنم چته آدم نديدي؟؟گفت آدم مثل تو نديدم شرمنده شدم يعني از كجا فهميد ؟نكنه حرفي زدم؟به روم نياوردم مي خواستم كه ديدم رفت....
دلم ميخواست هر كاره اشتباهي كه كردم بدي كردم همون موقع زنگ بزنم و تمام ناگفته هاي نا تمام را بگم
كاغذ خودكارمو گذاشتم زمين دويدم پيش مادرم ..گفتم مامان ميخوام بگم كه كه كه كه....چه كمكي مي تونم بكنم كه ديدم همه خوابن....
اومدم تو اتاقم تلفن را برداشتم 0912...و هنوز نگرفته بودم مي گفت مشترك مورد نظر در شبكه موجود نميباشد.وواا اين ديگه چراا ؟؟تصميم گرفتم خاطراتم را با خواندن اس ام اس هاي گذشته مرور كنم يادمه همشو داشتم تا باز مي كردم جز يه صفحه سفيد چيزه ديگه اي نشون نمي داد ديگه داشتم ديوونه ميشدم سرمو بلند كردم ديدم داره از دور نگام مي كنه يه لحظه ترسيدم .به حرفهاي اهنگم گوش مي دادم چكار مي تونم بكنم خدااا مي خوام امروز رو خوب باشم به هيچ چيزي دسترسي نداشتم كسي نبود بشنوه
مي خواستم بگم بابت كارهايم معذرت بابت دعواهايم معذرت بابت قضاوتهاي نادرستم معذرت بابت حرفهايم معذرت ....آخ احساس كردم دستم سوخت اين چي بود ؟يادم اومد ته سيگاريه خياليه من بود....
سرمو بلند كردم ديدم تمام حرفهاي به دود نشستم اتاقم را پر كرده
|+| نوشتم .Mk در جمعه 16 فروردین1387 در ساعت 2:36 | 

د و س ت

|+| نوشتم .Mk در یکشنبه 11 فروردین1387 در ساعت 15:3 |